تبليغاتX
شنگول

اگر ماه بودم، به هر جا که بودم؛               سراغ تو را از خدا می گرفتم.

وگر سنک بودم، به هر جا که بودی،           سر رهگذار تو جا می گرفتم.

اگر ماه بودی به صد ناز، -شايد-                شبی بر لب بام من می نشستی.

وگر سنگ بودی، به هر جا که بودم؛           مرا می شکستی، مرا می شکستی...!

(ماه و سنگ- مرحوم فريدون مشيری)

(mj)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:15  توسط شنگول  | 

دلم تنگ است برای با تو و در کنارتو بودن

دلم تنگ است برای نگاه مهربانت و گرمی دستانت

دلم میخواهد با تو سخن بگویم

از ناگفته ها/ از راز دل/ از رویاهایم

دلم میخواهد وقتی که با تو سخن میگویم نگاهت کنم و نگاهم کنی و لحظه ای نگاهت را از نگاهم دور نکنی

میخواهم دلت با دلم همراه باشد و هرگز تنهایم نگذاری

ای بهترینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 2:54  توسط شنگول  | 

یکی دو سال نيست که با هم آشنا شده ايم! در ابتدای امر شايد اين آشنايی يک آشنايی اينترنتی و سطحی به نظر برسد اما وقتی به اين موضوع توجه می کنيم که احساسی عجیب تنها به يک آی دی باعث این آشنایی شد که حتی تا حدودی ابهام آمیز هم بود. روزگاری چند گذشت تا با افزايش رابطه های دورادور اینترنتی دانستيم که جنس طرفمان چيست! شايد عجيب باشد ولی وقتی از همراهی اطرافيانی که (مثلا) می شناسی شان، اما به قدری از تو دورند که تنها يک لبخند مصنوعی و زورکی روی لبانت از اين آشنايی مانده است؛ ديگر برايت مهم نيست که طرفت کيست يا چيست!

باری بعد از هفته گاری دانستيم که خانم شنگول کيست و چه انسانی است... شايد اگر او نبود، درد دلهايم به قدری روی دلم باد می کرد که حتما تا حالا ترکيده بودم! يا حتی المقدور خودم را ترکانده بودم! بگذريم که دوران شيدايی ما هم خود داستانی است بی مخاطب!

حالا که به گذشته بر می گردم، حالا که اين دفتر يک ساله ارتباطمان را ورق می زنم، يک سئوال برايم ايجاد می شود؛ آيا اگر حضورا شنگول را می ديدم و در محيطی حقيقی (در مقابل فضای مجازی اينترنت) با او آشنا می شدم، باز هم می توانستم به اين حد از شناخت از او دست يابم؟ آيا باز هم جرئت بيان افکار و احساساتم را داشتم؟

بيشتر که فکر می کنم، می بينم بعد از يک دوره ی نسبتا طولانی از تنهايی و يأس من در زندگی، به دست آوردن کسی که تو را درک کند، بی ريا دوستت بدارد و برای تو و به خاطر تو حتی تا سپيدی صبح کنارت باشد و با تو گپ بزند، آن هم بی هيچ چشمداشتی... (حتی اگر اينها را به اشتباه بگويم... حتی اگر اينها که گفتم هيچکدام صحت نداشته باشند!) حتی تصور و خيالش هم لذت بخش و اميدوار کننده است.

من اصلا بلد نيستم مثل شنگول ادبی يا احساسی بنويسم؛ خيلی هم در اين زمينه بی عرضه ام! اما برايم اين مهم است که بتوانم حتی گوشه ای از احساسم را نسبت به او بيان کنم.

به قول خود شنگول (و البته نه دقيقا همين!): آشنايی ما يک دوستی ساده نيست! چيزی بيشتر از هرگونه رابطه ی انسانی، يا حتی روابط فاميلی است.

بيشتر از اين وقت تان را نمی گيرم، شاد و شنگول و پايدار باشيد. (ام جی)

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:11  توسط شنگول  |